-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مناجات با خدا
خارم ولی به دامن، جاری بُوَد گـلابم پیش تو دور از تو، لـب تـشنه بین آبم خواهی ببر به دوزخ خواهی بخوان به جنّت پـیـوسته کن عـذابـم امّا مکـن جـوابـم من مستحق قهرم تو خوانده ای زمهرم در حـیـرتـم نـدانم بـیـدار یا که خـوابم مهرت گِـل سرشتم ذکرت گُـل بهـشتم در زیـر ســایـۀ تـو بـرتـر ز آفــتـابـم در پرده پـوشی تو از بس گـناه کردم ترسم که شعله خـیزد از پـردۀ حجابم شرمندگی و خجلت بالاترین عذاب است یارب دگـر مـسـوزان در آتـش عـذابم تو می کنی عنایت از لطف بی دریغت من می کـنم تـلافی با جـرم بی حـسابم در ملک هستیِ تو ناچـیـزتر ز هـیچـم در بحـر رحمت تو خـالی تر از حبابم محصول من گناه است پرونده ام سیاه است دزوخ به خـشم آید از خـواندن کـتـابم اعضای پیکرم را از یکدگر جـدا کن امـا جـدا مـگـردان از مِـهـرِ بـوتـرابم "میثم" بگو به عالم من روضه خوان آلم آل رســول از اول کـردنـد انـتـخــابـم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
بندۀ نفسم شدم، سوز و نوایم رفت؛ رفت از نفس افتادم و حال دعـایم رفت؛ رفت غـفـلـتم توفیق توبه کردنم را بُرده است از قـنوتـم رَبَّنٰا إغْـفِـرْ لَـنٰـایم رفت؛ رفت بار من را آتش ناشکری ام سوزانده است از کـفم سرمایۀ روز جـزایم رفت؛ رفت عـبـد رسـوایـم؛ فـقط درد سر مولا شدم آبرویم پیش او وقتی حـیـایم رفت؛ رفت در سـحـرها خـلـوتـی با دلـستـانم داشتـم آن قدر بد کردم آخر از سرایم رفت؛ رفت سوی نامحرم نظر کردن سلاحم را گرفت برکت از این زندگی تا اشک هایم رفت؛ رفت دل خوشم "صحن دلم" وقف علی و فاطمه است گیرم اصلا جای دیگر دست و پایم رفت؛ رفت با پر و بال شکسته مرغ قـلبم هر سحر در پی فطرس که سوی مقتدایم رفت؛ رفت یاد کام تشنه اش یک عمر قلبم سوخت؛ سوخت زیر خـنجر دلبر درد آشنایم رفت؛ رفت زیر گرمای بیابان پیکرش شد زیر و رو روی نیزه رأس شاه سر جدایم رفت؛ رفت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
الــهــی مــنــم بــنـدۀ پُــر گـنــه ز جرم و خـطا گـشته ام روسیـه پـشـیـمـانـم و از تو شـرمـنـده ام نگر از خـجـالـت سر افـکـنده ام نــدارم بـه جـز تـو پــنــاه دگــر بـیـا کن کرم بر نـگـردان نـظـر مـرا از در لـطف خود رد مکن ره تـوبـه بر ایـن گـدا سـدّ مکـن تو سنگم مزن گرچه من عاصیم نگر امشب از دست خود شاکیم تو مُـهـر خـمـوشـی مزن بر دلم کـه از آل طاهـا سـرشـتـی گـلـم اگـرچـه بـدم عــاشـق حــیــدرم گــــدای در خـــانــۀ کــــوثـــرم تو عـذرم پـذیـر و مرا کن قبول بـه حـق عـلـی و به جـان بـتـول
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
نـفـس امّـاره مـرا اهـل خـطـا کرد خـدا غفلت از تو، چه بگویم که چه ها کرد خدا پرده انداخت میان من و تو، این "دنیا " این "عجوزه" است مرا از تو جدا کرد خدا من و این حال مناجات؟! خودم می دانم رحـمـتـت بود مـرا اهـل دعـا کرد خـدا اشـک وقـتِ سحـر و دیـدۀ آلـودۀ من؟! چشم من را چه غمی اهل بکا کرد خدا این که بخشیده شدم کار حسین است، حسین بـاز هم روضـۀ اربـاب چه ها کرد خدا پیش زینب، سر او را که روی نیزه نشاند بـدنـش را وسـط دشـت رهـا کـرد خـدا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
میکنم از تو فـرار اما صدایـم میکنی مـن غریـبـم با تـو اما آشـنـایـم میکنی مهربانتر هستی از مـادر برای بنده ات اشتباه است این هراس اینکه رهایم میکنی می گریزم از تو تنها سوی دامان خودت(1) بس که از فضل زیاد خود عطایم میکنی گرچـه رسـوای تمام عالـمـم اما تو باز چشم پوشی بر همه جرم و خطایم میکنی بس که کردم معصیت جنس دلم از سنگ شد با شبی العـفـو گـفـتن، پُر بهایم میکنی از دروغ و غیبت و تهمت زبان بیمار شد لایـق داروی ذکـر یا رضـایـم میکـنی غرق گنداب گنه، در ناامیدی غوطه ور غرق در خوفم تو جاری در رجایم میکنی تو کریم دائم الـفـضلی گـناهم را ببخش گرچه من کردم جفا، اما عطایم میکنی از دلم عشق حسین بن عـلی لبـریز شد لطف داری راهی کرب وبلایم میکنی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
با کـثـرت معاصی از سر گـذشته آبـم نه تاب دوری از تو، نه طاقت عـذابم لبـریز تر ز دریا سوزان تر از کویرم آواره تـر ز امـواج، خـالی تر از حبابم گر قـطره ام بخوانی با بحر همنـشیـنم گـر ذره ام بـخـوانی در چـشم آفـتـابـم من از تو می گریزم تو می کشی به سویت از بس که مهربانی عبدت کنی خطابم من با تو قهر کردم تو می کنی رفاقت یـالـلـعـجـب نـدانم بـیـدار یا که خـوابم اُدْعونی استجب را هم خوانده هم شنیدم نه من جـواب دادم نه تو کـنی جـوابم من بـنـدۀ بـد تو، تو آن خـدای خـوبـی کز لطف بی حسابت آسان کنی حسابم پیری زپا فکند و از دست رفت عمرم شـرمـنـده تا قـیـامت از دورۀ شـبـابـم اشـکـم روان ز دیـده آهـم درون سینه این اشک و آه کـرده مانـنـد شمع آبـم گفتم به اشک توبه شویم گناه خود را دیدم که از گـنـاهـم بـدتـر بود صوابـم میثم به عذر خواهی دارد دو هدیه با خود آه است شـاخـه گـل، اشکم بود گـلابم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
آه ای پـنـاه هر دو عـالـم بی پـنـاهم آیــیــنــه ام امـا اســیــر دسـت آهــم چون بی ستون هر خانه شد، آوار گردد بی یاد تو خوردم زمین ای تکیه گاهم گفتم درستش میکنم شد بدتر از قبل در آمـدم از چـالـه افـتـاده به چـاهم من بنده نفسم هر آنچه نفـس خواهد لافم شده هرچه خدا خواهد بخواهم وقت گـرفـتـاری فـقـط سوی تو آیم شـرمـنـده از این بندگیِّ گـاه گـاهـم پیدا کن این گم گـشتـۀ در آرزو را چون سوزنی افـتاده در انبار کاهم با نفس غارت شد دلم، آقا کمک کن بیچـاره و درمانـده ای در بین راهم گر سـائل لطف تو باشـم روسپـیـدم گر پادشـاهی بی تو باشم روسیـاهم دستـم بگـیـر ای مـنـتـهـای آرزوها یا رب بـده در خـانـۀ اربـاب راهـم حتماً درستش می کند او بنده ات را گر کربلا قسمت کنی بر این گدا هم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا ( زبانحال از جانب خداوند)
اگـر درد، داری دوا مـی کـنـم بـیـا حـاجـتـت را روا می کـنم تو از من گریـزیانی و باز من تو را بـنـدۀ خود صدا می کـنم اگر چه ز کـار تو نـاراضی ام تو را باز از خود رضا می کنم تو با من کنی قهر و من آشتی تو کردی خطا من عطا می کنم تو را خواندم اکنون که باز آمدی کجا دست خـالی رهـا می کـنم به کارت زدی بس گره های کور مخور غم من از لطف وا می کنم تو از من جدا گشته ای ورنه من کجا از تو خود را جدا می کنم تـو مـسـتـوجب آتـش دوزخـی من از اشک چشمت حیا می کنم مرنج از بـلاها که من گاه گاه نـوازش تو را بـا بـلا می کـنم ز آلـودگی تا که پـاکـت کـنـم تو را عـاشـق کـربـلا می کـنم به یک یا حسین وبه یک قطره اشک تو را پاک از هر خطا می کنم جواب تو را گر نگویم جفاست کجا من به عـبدم جـفـا می کنم طبیب و دوای تو «میثم» منم مـداوات بـا یـک دعـا می کـنم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خداوند
گفتــم از زشتـی گـفـتــار بدم، گفت بیا از سیــهکاری رفـتــار بدم، گـفـت بیـا گفتم از غفلت دل از هَوَســم از نَـفـسم صاحب آن همه کــردار بـدم، گفت بیا گفتم از سرکشیام، با عـملم کردم فاش نیستم خستـه دل از کــار بدم، گفت بیا گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم دائمــا در پی پــنــدار بــدم، گـفـت بیـا گفتــم از گــوهــر ذکـر تو ندارم بهـره غوطهور مانده در افکار بدم، گفت بیا گفتم ای چشمۀ خوبی، سحری چشم گشا نگر اعمــال شـرر بار بــدم، گفت بیـا گـفـتـم آیینـۀ شیطان شده بـودم عمـری خسته از دست همین یار بدم، گفت بیا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
جاریست چو باران عرق شرم به رویم از عـفـو تو یـا از گــنـه خویش بگــویم؟ تـرســم نــگــذارنـد بـه فــردای قــیـامت یک برگ گــل از بــاغ وصال تو ببـویم کوری به از آن کز کرمت چشم بپــوشم لالی بـه از آنـم کـه ثــنـای تو نــگــویــم تو زود رضـا میشوی از بنــده ولی من دیــر آمدهام تـا که رضــای تـو بـجـویــم من رو به در غیـر تو بُردم، تو ز رحمت آغــوش گـشـودی کـه بـیـا باز به ســویم خواهم که حضور تو کنم سفــرۀ دل، باز ترسـم کـه گـنــاهـان بـفـشــارنـد گــلـویم صد سـالـم اگـر در شـرر نـار بـســوزی از دوستیات کــم نشود یک ســرِ مــویم بر خاک درت ریخـتــهام اشک خجــالت این اشــک نکــوتـر بُود از آب وضـویـم پــرونـدۀ تـاریـک مــرا اشــک نــشــویـد بگــذار که در چــشـمۀ عـفــو تـو بشویـم صد بار خطا دیدهای از «میثم» و یک بار نگــذاشـتـی از لطـف بیـارنــد بـه رویــم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
من که از قــافــلۀ پیر مغــان جـا مانـدم تک و تنها شدم، از همسفران جا ماندم لطف تو گر چه مرا لحظه ای تنها نگذاشت با گـنـه اُنس گــرفتـم و همان جـا ماندم شهداء پای وصــال تو ز جان بگذشتند منِ دلبستـۀ این جــان گـران جــا ماندم جلوۀ نور تو با این که جهان را پُر کرد بین تاریکــی دنیا، نگــران جــا مانــدم دل به غیر تو که بستم به زمین افـتادم قلبـم افتــاد به دست دگــران جا مــاندم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
عمری تبــاه کـردم عمر گــران بها را دیــدم ره درست و رفتــم ره خـطـا را دشمن مرا صدا زد از دوست غافلم کرد دنبال غیــر رفـتــم گــم کردم آشنــا را درســیــنــه آه دارم درد گــــنـــاه دارم جز توبه نیست درمان این درد بی دوارا هم مرگ پیش پا و هم عمر رفته از دست یارب ببخش ما را یـارب ببخش ما را گیرم ز در بـرانی در پشت در بمــانم غیـراز در تو دارم یا سیــدی کجــا را؟ من برده ام همیــشه کوه گنـاه بر دوش تو کرده ای هــماره با بنده ات مــدارا از خـویش نا امیــدم لا تقنطــوا شنیـدم یأس مرا گرفتی دادی به من رجــا را هرکس ز پا در افتد بر دامنی زند چنگ ای خاندان عصمت من دامن شمـا را میثم تمام عــالــم آرند ســر به سجــده هرکس گرفته خاکی تو خاک کربلا را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات رمضانی با امام زمان عجل الله تعالی فرجه
نــه دل دارم نـه بــا دل کــار دارم کــه در دل غــصــۀ دلــــدار دارم بـه لـب هــایــم هــزاران بــار آه و به چــشـمـم حــسـرت دیــدار دارم نــه مــاهــی دارم و نــه آفــتــابـی هــمــیــشــه آســمــانــی تــار دارم مـی آیــد مـی رود هــر روز بـی او دل خــونــی از ایـن تـکــرار دارم کـلافـی از نــداری هــا بـه دســتــم عـــزیــزی را ســـر بــــازار دارم هـر آنکــس کـه نـمـی دانــد بــدانـد کـه هــستــم را ز دست یــار دارم شب جمعه ست و امشب کـربـلایم شب جـمعه ست و غـم بسیار دارم لبان تـشنه هـر شب روضــه ای را به یــادش لــحــظــۀ افـطــار دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ( زبانحال از جانب خداوند)
ای بنــده از راه خطا برگــرد برگــرد ســوی منِ صاحب عطا برگرد برگرد ای با خــدای مهــربــانِ خود غــریـبه ای با معــاصی آشنــا بـرگرد بــرگرد ای پشت گــوش انـداختــه امــر الهــی ای تـابع نفس و هــوی برگرد برگرد خلوت نشین کرده هـای زشت و باطل ای صاحب صد ماجــرا برگرد برگرد ای پا نهــاده در مسیــر خود پــرستـی ای عبــد بی شرم و حیا برگرد برگرد ما ساتــریم و پـرده بر کـارت کشیدیم اما تو بــودی بی وفــا برگـرد برگرد برخیــز و با خــوبان درگــه آشنــا شو منشین تو با اهل جـفــا برگرد برگرد گــاهـی بیــا آئـیـنـۀ دل را جــلی کــن در ظلمت شب با بکــا برگــرد برگرد دست نیازت کو ؟ که ما آن را بگیریم خیــز و دمی بنما دعــا برگـرد برگرد فصل جــوانی بـگــذرد پیــری بیــایــد بیـدار شــو قبل از فنــا بـرگرد برگرد صدها جــوان رفـتـنـد زیر خاک آری بی بهــره از شهد لقــا برگرد بــرگرد برگــرد تا شهد شهــادت را بنــوشــی از جــام مهــر مرتضی برگرد برگرد یک شب به مهمانی بیا تا بهـره گیری از سفــرۀ خیــرالنـســا برگــرد برگرد خواهی اگر محشور گردی با شهیـدان در زمــرۀ اهــل ولا؛ بــرگرد بــرگرد خواهی ز عاشورائیان محسوب گردی خاک تـو گردد کــربلا برگرد بـرگرد خواهی اگــر صبح ظهور یــار بـیـنی فریــاد کن مهدی بـیــا برگــرد برگرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
غــرور گشته رفیـقـم خضوع می خواهم برای قلب مــریضم خـشــوع می خواهم گذشته عمر به غفلت ولی امیــدی هست دوباره تــوبه دوباره شــروع می خواهم غــروب کرده دل از مغــرب گنــاهـانــم کمی ز مشرق رحمت طلوع می خـواهم گنــاه فــاصلــه انــداخت بیــن من بــا تـو ولی به دامن لطـفـت رجــوع می خواهم دلم برای سحرهای معنــوی تنــگ است کمی قنوت و سجود و رکوع می خواهم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خدا
نا امید از خودمم چشم امیدم به خــداست نفس من عین جفا و کرمت عین وفـاست هرچه خواهی بدهی بر من بیچاره بده هرچه ازسوی توای دوست رسد خوب وبه جاست سر به زیر آمده ام باز ســر افرازم کن ای کسی که همه جا پرچم لطفت بالاست اشتراک من و تو باعث شرمم شده است گنه من به خفــا و کــرم تو به خـفــاست پشت کــردند همـه عــالــم و آدم بر من گرچه سخت است؛غمی نیست که رویم به خداست بد زمین خورده دلم گر که چنین میگریم که نشان به زمین خوردن آیینه صداست حاجتی را که روا نیست فزون شکر کنم گاه بینایی من کوری چشم گــره هاست گرچه زشت است گناه از من مخلوق ولی بخشش از سوی تو ای خالق زیبا زیباست گر پی مستحقی تا که بر او لطف کـنـی نیست بیچاره تر از من که نیازم به سخاست هم بــلایم بده هم کــرببـلا حــرفی نیست درد با عشق حسین بن علی عین دواست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با خداوند
صفای اشک به دلهـای بی شــرر ندهند به شمع تا نکشد شعلــه، چـشم تــر ندهد امیــر قــافلــۀ اشک؛ چـشـم بـیــدار است به دست هر صــدفی رشتـۀ گهــر ندهند هوای چشم تو ای گل هنوز بارانی ست چرا به مرغ گـرفتــار این خبــر ندهند؟ مباد خون تو ای گــل، نصیب خار مباد به دست هر مژه ای پــارۀ جگــر ندهند ز شرم روی تو گلها ز شاخه می ریزند بگــو که قــافــلـه را از چمن گذر ندهند به دست سرو امـان نامۀ تهـیـدستی ست که گفتــه است که آزادگــان ثمر ندهند؟ مراد اهل نظـر گنــج بی نیــازی هاست به عــالــمــی نظر کیــمیــا اثــر ندهنــد چه جــای نالــه که در بارگــاه استـغــنـا مجــال آه به دلهــای شعــلــه ور نــدهند چو شمع رشتـۀ باریک عـمـر می سوزد چرا مجال به «پروانه» تا سحر ندهند؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
من از این نفس؛ از این بی سر پا خسته شدم خودم از دست خـودم آه خــدا خسته شدم اینکه هر روز بیــایم تو مرا عـفــو کـنی بــروم بــاز خطا پشت خطا خـستــه شدم من از این چشم که جز تو همه را می بیند ازهمین کوری و این منظره ها خسته شدم بـه هــمــه وعــدۀ جـبــران مـحـبــت دادم جز تو ای خوب؛از این رسم وفا خسته شدم لا اقل کــاش دمی شکــر گــذارت بــودم من از این لال زبانی به خدا خستــه شدم ای که ناگــفــته همه حــاجت مــا رادادی قسمتــم کن بــروم کــرببــلا خستــه شـدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
ای خدا امشب گریبان دلم را چــاک کن چشم خشکم را ز اشک خجلتم نمناک کن باز از زنگار عصیان تیره شد دلهای ما ازغبـار معصیت دامان ما را پــاک کن تــا به معــراج نیــایش این بــراق آه را شب همه شب میهمان خـانۀ افــلاک کن ما ز پا افتادگان را دستگیری کن، سپس در ره آزادگــی و بنــدگی چــالاک کــن لذت حــال دعــا را در مــذاق مـا بریــز نالــۀ ما را ســر ســجــاده آتـشنــاک کن تا که فــردا حاصل امروز را پیـدا کنیم با تولای علــی ما را به زیــر خـاک کن گلشن جان «وفائی» پر گل است از یاد تو این گلستــان وفا را خالی از خاشاک کن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند
اگــر رو سیــاهــم اگــر رو سفـیــدم تو هستــی پنــاهــم تو هستــی امیدم هـمــه از گنــه شــرمــســارنــد امــا من از کثــرت تـوبه خجــلت کشیـدم تو آغــوش خــود را برویم گــشودی ولی من به دنبــال شیــطــان دویــدم تواز من به جز جرم و عصیان ندیدی من ازتو به جز عفو و رحمت ندیدیم تو نــزدیک بــودی و من دور از تـو تو پیــوند کــردی من از تو بــریــدم نه رنگی به رویم نه عطری به بویم همــه گـرد گــل بودم و خــار چــیــدم تو بیدار و من خفته در خواب غفلت تــو هــشــدار دادی و مـن آرمــیــدم تو از مهــر نــاز مــرا می کــشیـدی من از جهــل قهر تو را می خــریـدم بیــا بر گـنـاهــم بکش خط غــفــران کــرم کــن که بر آخــر خط رسیــدم تو بـر عیب ها پــرده پوشی؛ دریغــا که من پــرده خــویــشتــن را دریــدم الهــی الهــی به «میثــم» نــگــاهــی به روی سیــاهــم بــه روی ســفیــدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
غزل مناجاتی با خداوند کریم
نامه سيـاه را به حــرم ره نمي دهـند اهــل گنــاه را به حــرم ره نمي دهند گمراهي است حاصل عمر گذشته ام گم كرده راه را به حرم ره نمي دهند در پشت در نشسته ام و بــاورم شده هر بي پنــاه را به حرم ره نمي دهند ديگر چه جاي تيره دل خسته اي چو من وقتي كه ماه را به حرم ره نمي دهند تكيه به اهل بيت كن اينجا وغم مخور بي تكيه گاه را به حرم ره نمي دهند اين باب را كليد ز اشك سحــر بســاز بي سوز و آه را به حرم ره نمي دهند آن نور فاطمي سحري جلوه كرد وگفت هـر روسياه را به حرم ره نمي دهند
: امتیاز
|















_1435935306.gif)








